قسمت اول"كوشك سفيد"

مختار : الحمدلله . ساقه ساقه گندمزارت به دخترکان دم بخت می ماند ابوسلیم . ببین چه می لولند و می رقصند و دلبری می کنند؟ دستت درست. الحق که با این دسترنج طلا را حقیرکرده ای

ذربی : خدایا به شکرانه نعمتت و به حرمت دانه ای که پاشیدیم، مشتی برای پرنده ، مشتی برای چرنده، مشتی برای خزنده ، مشتی برای خوشه چین و رونده ،به نیت اقبال و طبع بلند، زهر جان حسود و بخیل و ... و دغل، به کوری چشم شور تا نفخه صور ، به چشمداشت زراعتی بی خار و غش ، به وعده نانی پاک و بی غل و غش،  به حق نان و نمک ، به حق خمس و زکاتی که حق الناس است جهت اطعام مستحق و مستمند ، بیفزا به برکت این خوشه های زرد


مختار
: من غربت و تنهایی پدرش علی را دیده ام. وقتی کوفیان با شمشیرهای آخته به خیمه اش ریختند و قصد جانش را کردند. تو به قدر من عراق عرب را نمی شناسی کیان. معاویه و عمروعاص بر اشتر جهل کوفیان سوارند.آن ها بازی را در صفین بردند.عراق ، روزی فتح شد که قرآن های مکر عمروعاص برنیزه رفتند

ابن مسعود : تلاش برای معاش نوعی مجاهدت هست اما نه در زمانی که عده ای تیشه برداشته و می خواهند ریشه دینت را قطع کنند. می دانی چرا امام به کوشک سفید آمده مختار؟

قسمت دوم"خروس جنگی"

کیان : بی غیرت! خجالت نمی کشی با این لاطائلات وحشت به جان مردم می اندازی. بی خانمانی مردم شهر و دیارت را به چند سکه فروخته ای خائن؟

مختار :
من گمان می کردم معاویه برای این که دل و دین جنگجویان عراق را بخرد بر پشت اشتران کوزه های پر از طلا بار کند اما این کژدم های ارباز ازهمان جنس لطایف الحیل ورق پاره هایی هستند که در صفین به نام قرآن برنیزه شدند

مختار : عجیب است که خفاش ها روز روشن به میدان آمده اند. تا جایی که من می دانم خفاش از نور گریزان است و در تاریکی شب طعمه اش را صید می کند

بهرام رنگرز :
های ملخ خور! تو دلت به حال مدائن و مدائنی نسوخته. همه می دانند اعراب حزرمی مزدوران معاویه اند. شما می ترسید که معاویه جیره و مواجبتان را قطع کند

بهرام رنگرز : در عدالت پسر علی همین بس که ایرانی و عرب را به یک چشم می بیند. ما سر و جان می دهیم برای این مرامشان

قسمت سوم "نیش عقرب"

عمر : کمی از کوره در رفتی؟ انصافت را شکر. تو که هر چی فحش و فضیحت بود بارم کردی آن هم در برابر چشم و گوش جاریه. آخ که زبانت لال شود مختار! ... عاشق را در برابر معشوق حقیر کردن چه شکنجه مرگ باری است

مختار :
وقتی بتوانی گریه کنی یعنی هنوز اندک غیرتی برایت باقی مانده. پس می توانیم مثل دو مرد با هم صحبت کنیم.

ناریه :
غرورش را زخمی کرده باشیم ، عشقش را سر می برد.

حسن پسر همان عدالتی است که معتقد است فرماندارانش باید همیشه در دسترس رعیت باشند. عدالتی که به مردم متکی است

مختار :
کنایه عجیبی است. مرا به یاد فزت و رب الکعبه علی انداخت. کسی که به عالم ملکوت نظر دارد، عالم ناسوت در نظرش حقیر است و ناچیز. حلقه فرشتگان آسمانی کجا و حلقه دیوان و ددان کجا؟

صدای راوی : پیمان صلح بین حسن بن علی علیه السلام و معاویة بن ابی سفیان بسته شد که به گواهی تاریخ شامل پنج اصل اساسی بود و مهم ترین و اولین اصل آن موروثی نبودن حکومت پس از معاویه بود. معاویه طبق این سند معتبر متعهد شد که جانشینی پس از خود برای حکومت تعیین نکند.

قسمت چهارم"اسیر غول"

عمر : شنیده ای که ننه حوا در بهشت ، حوصله اش سر رفت و زیر پای بابا آدم نشست و به دوزخ دنیا تبعید کرد؟ تو نمی خواهی مختار ما را بفریبی و او را به دوزخ کوفه تبعید کنی؟

عمره : این بار حکایت واژگونه است شیخ. بابا آدم  زیرپای ننه حوا نشسته و او را از دوزخ کوفه به بهشت لفقا تبعید کرده.

عمر: خدایا به نعماتت شکر. به داده و نداده ات شکر. خدایا توبه و تقصیر. تو بزرگی و ما حقیر. درگذر از معاصی این جمع گرکه باشد صغیر و کبیر، قلیل و کثیر

مختار : تو که به خوردن لقمه مفت عادت داری ابلیس. طعامی که خوردی لذیذ بود برای این که ظیب و طاهر بود. غل و غش نداشت

عمره :
مراوده ندارد شیخ. کیان و مختار با هم رفاقت دارند.

عمر:
رفاقت این دو برایم معما شده، رفاقت آن ها رفاقت دو پدر کشته است. پدر مختا ردر جنگ با ایرانی ها کشته شد. پدر کشته را کی بود آشتی

جاریه :
معلوم است که نمی فهمی چون خونی در چهره نداری، حلیم وارفته! لباس سفید بپوشی مثل روحی می شوی که از قبر برخاسته

شیرین : روح باشم به تا عروسی شهرآشوب

مختار :
خیر بانو. به عیش نشستن در مرگ یک انسان ولو دشمن ، هیچ فضیلتی ندارد. دعوت شده بودم تا بر علیه میراث خوار معاویه ، یزید علیه اللعنه ، علم قیام برافراز

قسمت پنجم"نام ها و نامه ها"

عمره : اجازه بده عرق راهش بخشکد ، قوتی بخورد ، قوّتی بگیرد بعد رّد  مسلم را بجوید .

مختار :
نه عمره جان سفیر حسین در خطر است، قوت ما و قوّت ما در یافتن مسلم است

مسلم :
مختار احتیاج به معرفی ندارد سالها پیش ترا در کوشک سفید دیدم آن زمان من نوجوانی بودم و به چشم مردان بزرگی چون تو نمی آمدم در کوشک مدائن شنیدم که در جنگ پسر عمم حسن با معاویه بی طرف ماندی و مشغول زراعت شدی، حکایت بیطرفی آن روزت در کام چون منی که جز بی وفایی و تلخی ندیده بودم شیرین آمد خدا رحمت کند عمویت سعید را که از هیچ کمکی مضایقه نکرد.

مختار :
حکایت آن بی طرفی سالهاست که مثل خوره جانم را می خورد .

سلیمان صُرد خزاعی : امان ، امان از درد فراق کور شد یعقوب نبی ، بس که چشم به راه آمدن یوسف دوخت . یعقوب که رسول خدا بود درد هجران را طاقت نداشت . اینکه پیراهن یوسفی ، بیش از این ما را طاقت دوری نیست تا نمرده ایم کاری کنید، به مرادم بنویسید که بیاید... مسلم بنویس.

نعمان :
تکیه کردن به مردم کوفه تکیه کردن بر دیوار شکسته است مردم کوفه همان مردمی هستند که علی آنها را اشباح الرجالشان خوانده این مردم شبیه آدمند نه خود آدم . به قیل و قالشان ننازید به وعده هایشان دلخوش نکنید ، به عهد شان دل نبندید

حضرمی : این همه عجز و ناله و آه نشانه چیست؟ جناب نعمان . با بیعت شکنان با زبان زور سخن کنید. بخدا قسم که خظبه تان سراسر ضعف بود و خوف .
نعمان :
درک سخنان من برای چون تویی که محضر رسول خداوند را درک نکرده ای ثقیل است حضرمی ، من در اطاعت خداوند از ضعفا باشم بهتر است که درمعصیت خداوند از اقویا باشم .

نعمان :
و اما تو مختار .. ابن زیاد همان کسی است که با حیلت بسیار خراسان ایران را فتح کرد تو و یارانت او را دست کم نگیرید و امثال خودت و سلیمان نگاه نکن بسیاری از کوفیان که صبح  در خانه تو اشک به چشم داشتند و فریاد لبیک یا حسین سر می دادند شب سر از دارالحکومه در آوردند و با مشتی درهم و دینار تطمیع شدند و با یزید بیعت کرده و به ریش تو و یارانتان قاه قاه خندیدند. خواستی نام تک تکشان را برایت فاش می کنم

قسمت ششم"ما اهل کوفه..."

نعمان : چنانچه حسین ابن علی در میان شما حضرات روی پوشیده است توصیه مرا آویزه گوش کند حکومت عراق به مرکب چموش و بد قلقی می ماند که سوارش را بر صخره می کوبد و استخوانهایش را خرد می کند .

ابن حریث : اطاعت مافوق تکلیف سربازی چون من است  این درسی که خود شما به من آموختید شرمنده ام جناب  نعمان ، به حکم امیر شما زندانی منید .

نعمان :
حکم ، حکم شماست، خام خیالیست که با این حیلت بتوانید مختار را شکار کنید . سرنوشت من برای مختار به پشیزی نمی ارزد، او بود که مرا از تخت امارت به زیر کشاند توقع دارید برای گرو برداشتن من دل بسوزاند و خود را تسلیم شما کند؟ ! هیهات ..

ابن زیاد
: اَه ه ... حیف نبود دخترت را حرام چنین نمک نشناسی کردی؟

نعمان : بدون شک تلخ کامیهای آدمی تاوان گناهانی است که مرتکب شده، دردناک است در سن و سال چون منی که فرصت جبران لغزشها را نداری متوجه شوی راه طی کرده ات کج راهه بوده روزی که به وصلت مختار رضایت دادم خیال می کردم که با این وصلت خطر مختار را برای همیشه دفع کردم و از یک  مخالف سرسخت متحّدی مطیع ساختم خطر دفع نشد بماند، دخترم  شد هم داستان شوهر بر علیه پدر ، رنج های امروزمان حاصل ندانم کاری نبوده که من ندانسته و عبث کاری نکردم. این محنت و خفت ثمرۀ باورهای غلط بوده .


ابن زیاد :
چند وقت است تنت به آب نخورده خرما فروش ؟ شما غسل نمی کنید ؟

میثم : اولاً خاک پاک کننده است و درغیاب آب می تواند رفع حاجت کند

ثانیاً شپش در این دنیا خونم را بمکد به از آن است که تن فربه ام  درگور گرفتار مار و عقرب شود .

ثالثاً این خاصیت حرام زاده است که با تحقیر و تهمت دشمنانش را آزار کند والا نه من خاک و خلیم و نه شپشی با خود دارم .


مختار :
رسیدن به خیر... چه خبر ؟

کیان : تا اینجای کار همه حدس و گمانها غلط در آمد. ابن مرجانه بی خبر آمد آن هم بی لشکر و بی کوس و کرنا ، با لباسی آمد که همه خیال کردند حسین است بعد هم بر منبر رفت و رجز خواند و همه بیعت شکنان را به عقابی سخت وعده کرد . نخستین صیدش میثم تمار بود وقتی میثم را می کوفتند همه کوفیان فقط ایستاده بودند و نگاه می کردند .

مختار : ابن زیاد روی جهل و ترس کوفیان حساب کرده او بدون لشکر آمده تا کوفه را به دست خود کوفیان فتح کند به دوستان خوش خیال و ساده لوحمان بگو تورا خدا قیل و قال کوفیان را باور نکنند . اسارت میثم تمار گواه این مسئله است که کوفیان همان جماعت تو زرد دیروزیند .

 

قسمت هفتم " خر دجاّل"

معقل : خدايا شكر كه نزد صاحب سكه ها رو سياه نشدم ،3000 دينار شاميست ، نمي شمريد؟
مسلم : اسب پيشكشي را كه دندان نمي شمارند مسلمان ،ديون شرعيه است؟
معقل : هر طور كه خودتان مصلحت مي دانيد محاسبه كنيد ، اين سه هزار دينار دسترنج زحمتكشاني است كه روزيشان را از دل خاك مي جويند و عاشق اهل بيتند ،اين مال را با مشقت و مرارت فراهم كرده اند،عذر داشتند كه در ركاب پسر پيامبر حاضر شند خواستند با اين سكه ها غيبتشان را جبران كنند و از فضيلت جهاد محروم شوند

ابن زياد :
دروغ قبليت را نشنيده حساب مي كنم،به شرطي كه زين پس صادق باشي، مسلم را كجا پنهان كرده اي؟
هاني : از سردسته شرطه هاي بي غيرتت بپرس كه به عبا و روبنده زنان همه رحم نكرد و مسلمي نديد ، مسلم در خانه من خانه بود كه به چنگ چكمه پوشانت مي افتاد
ابن زياد :
پدرم "زياد"با تو دوستي نزديكي داشت كاري نكن كه حرمت دوستي پدرم را بشكنم و با زبان زور با تو سخن كنم، مسلم كجاست؟
هاني :
مسلم چندي مهمان من بود پيش از اينكه سگان قلاده شكسته ات را به جان من و اهل بيتم بياندازي مسلم از خانه من رفت

ابن عوسجه :
ديروز ميثم تمار و امروز هاني، حتما فردا هم نوبت من و يكي از حضرات است ، كار به همين منوال جلوبرود تا رسيدن امام به كوفه ابن مرجانه سر تك تك علما و زعما شيعه را زير اب مي كند و مي مانند مشتي عوام ،بعد هم شيخي به ظاهر خدا ترس مثل قاضي شريح را مامور مي كنند تا با چهار ايه و حديث نبوي دهان عوام الناس را ببندند و فاتحه قيام را بخوانند

مسلم : با پيشامدهاي اخير به من حق مي دهيد تشكيك كنم؟
سليمان
: تشكيك درچه مسلم؟
مسلم :
در وفاي به عهد كوفيان ، امروز مزحجيان ثابت كردند كه كوفي جماعت در حرف چونان طبل، بانگ رسايي دارد اما در عمل ميان تهي است و به وقت ضرورت پا پس مي كشد و بيعتش را انكار مي كند وقتي عشيره بزرگ و با نفوذي مثل مزحج فريب موعظه هاي قاضي شريح را مي خورد و هاني را كه با او پيمان خوني و قومي دارند در ميان خوف و خطر رها مي كنند،پس با پسر عمم حسين چه مي كنند كه نه قومي دارد و نه قبيله اي

ابن زياد :
خدايا تويي عالم به حكمت اين سنگ منزلت و عزت بخشيدي و ان را گوهري گرانبها نمودي و ادميان را در مقابلش به كرنش واداشتي،پس به معجزه پنهان در اين نشانت تو را قسمت مي دهم كه انرا اسباب دفع شر كني و درخشش ان را مايه بينايي بندگان جاهلت قرار دهي.

ابن عوسجه :
خواهر من به كدام قبرستان مي خواهيد برويد ،ميدان جنگ جاي زنان نيست،اين چه رسوايي است،به خانه هايتان برويد و فتنه نكنيد
صفيه :
كدام شيخ؟ خانه اي كه سايه سرش را به قربانگاه بردهايد خانه نيست،جهنم است ،شما هوس رياست و تاج وتخت داريد ما بايد تاوانش را بدهيم؟

مسلم : در محراب اين مسجد محاسن عمویم علی را به خون فرقش خزاب کردند من از قضای الهی به قدر الهی خواهم گریخت , باید پسر عمویم حسین را خبرکنم که کوفیان همان شبه آدمیان دوران عمویم علی اند.باید آنها را از نزدیک شدن به کوفه بازدارم،باید از کوفه حذر کرد،باید از کوفه رفت.

قسمت هشتم "شیران در زنجیر"

ابن اشعث : او يك هاشمي است بن حريث، از طايفه شيران عرب،از تبار حمزه و علي ،تا شمشير در كفش باشد مشكل بتوانیم حريفش شويم
بن حريث : من اكراه دارم او را بكشم بن اشعث،امانش بده شايد تسليم شود
ابن زياد : حرفي بزن مسلم
مسلم :
مرا مي كشي يا امانم مي دهي؟
ابن زياد :
چرا مي پرسي؟
مسلم :
من به وعده امان شمشير نهادم وگرنه تسليم نمي شدم،كشته شدن در ميدان رزم برايم گواراتر بود.

سعد :
وصيت كن مسلم
مسلم :
به پسر عمم حسين خبر بده كه باز گردد و به كوفه نيايد ،بعد از مرگم جثه ام را بستان و در گور كن كه بر زمين نماند،در كوفه هم هفتصد درهم مقروضم مي خواهم ادا كني


مسلم :
تشنه ام قدحي آب مي خواهم
ابن زياد :
بن حريث ابش دهيد ،البته در سفالينه ای كه به حرام گوشتان آب مي دهيد ،او مرتد  شده است و به هر چه لب بزند شرعا نجس است
مسلم : مرتد تويي ،مرتد تويي كه بي قصاص آدم مي كشي و خون كساني را مي ريزی كه كشتنشان حرام است ،كسي كه ازسر خشم و سوء ظن ادم مي كشد بيشتر سزاوار ارتداد است،نفس و عرق چون تويی نجس است كه دلت را خانه ابليس ساخته ای
ابن زياد : ابلیس تويي كه به هوای پيروی از نفس به خليفه مسلمين شوريده ای و و بر روی امير مسلمين تيغ كشيده ای و بين مسلمين نفاق كرده ای.ارتدادت محرز ومسلم است ،من تو را برای رضای خدا خواهم كشت نه از سر خشم و سوء ظن

 

قسمت نهم "نینوا"

بن عفيف : خاكت بر دهان ابن مرجانه ،تو حسين را دروغگو و پسر دروغگو مي خوانی؟
به خدا قسم دروغگو تويي و آن خليفه فاسق و جاهلتان كه عطش قدرت كورتان كرد و دست به خون راستگو ترين و عزيز ترين خلق خدا آلوده كرديد و تو ای پسر مرجانه بدكاره كه بر سر بريده پسر پيامبر و بر لبهاي نازنينش چوب خيزران كوفتی


بن عفيف:
به خدا قسم كور نبودم مادرتان را به عزايتان مي نشاندم
اسماء....اسماء، جان پدر اسير شدی؟ مبادا بي تابي كنی،به دخت پيامبر "زينب كبری" بينديش تا ارام شوی داغ تو در برابر داغ زينب خيلي حقير است جان پدر
مختار :
تو چرا اينجا هستي بن عفيف؟
بن عفيف : امده ام شلاق بخورم و پوست كلفت كنم تا شايد بتوانم داغ حسين راتحمل كنم،چشمان كورم حجاب گوشهايم شد تا ندای هل من ناصر حسين را نشنوم،وقتي شنيدم حسين را كشتند و اهل بيتش را به اسيری بردند.ای خدا كورم محشور كن تا چشم در چشم پيامبرت نشوم.
خدايا در صفين وقتي چشمانم زخم برداشت علي دست بر زخم نهاد و قدرت نگاهم را به گوشهايم بخشيد تا كور نباشم ،پس چرا كور بودم وبه كربلا نرسيدم؟
چرا نشانه های راه عشق به علی  را گم كردم ؟ ميثم خواست نشانه ها را در گوشت بخواند بن عفيف ، تو بيچاره حاضر نشدی بشنوی , ای خاك بر سرت بن عفيف...خاك بر سرت بن عفيف

مختار :
ارام باش بن عفيف ارام باش، تو تنها گم گشته عالم عشق نيستی ، من هم كه چشم داشتم گم شدم ،من هم تا روزی كه ميثم به درخت نخلش اويخته شد به او و حرفهايش باور نداشتم ،روزی كه خبر مرگ مسلم را شنيد آنچنان ولوله ای در زندان به راه انداخت كه پسر مرجانه چاره ای جز كشتنش نداشت .

میثم تمار: از چه می ترسید ای محکومین دراین دوزخ؟ می ترسید شما را بکشند؟ زهی سعادت از این ذلت و نکبت و دوزخ رها می شوید و به سوی ملکوت خدا می روید، کشته شدن در راه خدا سعادتی است که نصیب و قسمت هرکسی نمی شود، خاص مقربین است ، خاص نور چشمیهای خداست.
"من احب نی قتلته ومن قتلته و انا دیه" هر کس مرا دوست بدارد او را می کشم وهر که را بکشم خود خون بهایم اویم
اجر کسی که در راه خدا کشته می شود، پیوستن به خداست مسلم بن عقیل کشته شد، خوشا به سعادتش به دیدار معشوق شتافت خودش را به خدا رساند، ما بدبخت بیچاره هاییم که زنده به عبرت روزگاریم، جا خوش کردهایم در این دوزخ ، محشوریم با حشرات در سیاه چالی تاریک و نمور، باز ماندیم از سیر و سیاحت در خلد برین در جنت الماوا ، بشکنید این در وازه را که حایل شده بین شما و عرش خداوندی به خدا قسم حیات شما در مرگ شماست
یا منصور امت

ميثم تمار : درب خيبر را عشق از جا كند،اگر نه علی هم ادمی بود مثل من و و شما عشق خدا بود كه بازوی علی را پر كرد از قدرت لايتناهی خداوندی،به يك تكان در خيبر را از جا كند، عشق و ايمانت را به بازو بده ببين چه معجزه ها مي كند 

قسمت دهم"خون خدا"

زائده: آمده ام جانت را بخرم پسر عمو،ترا به خدا دست از لجاجت بردار،یک کلمه بگو پشیمانی تا از این گور نجات پیدا کنی ، به خدا قسم از امیر عذر بخواهی و اظهار ندامت کنی حکم آزادیت را خواهم گرفت.
مختار:
پس پسر عمویم بی دلیل به زیارت اهل قبورش نیامده، ممنون که یادی از اموات خود کردی،اما این گور شرافت دارد به تقاضایی که تو از من می کنی
زائده: ابو اسحاق به خدا قسم توبه وتقصیر نکنی امیر تو ررا می کشد.
مختار:
به خدا قسم من او را خواهم کشت وبر صورتش پای خواهم کوفت.
ابن زیاد
: امیدوارم زندان درس عبرتی شده باشد تا طبع چموش و سرکشت را مهار کنی ،ادمیزاد موجود عجیبی است طبعا میل به عصیان دارد کأنهوجدش ادم ابوالبشر ،همه ما نیاز داریم هر از چند گاهی افسارمان را شل و سفت کنند تا به هر راهی که دلمان خواست نرویم
پا در میانی شخص خلیفه باعث شد تا تو را نکشم ،البته دعا به جان بن حریث کن و به جان شوهر خواهر عزیزت ،یکی شفاعت به من کرد و یکی به خلیفه ،تو ازادی مختار، آزاد   آزاد
فقط به یک شرط، در کوفه نمان سه روز به تو مهلت می دهم از کوفه بروی روز چهارم در کوفه رویت شوی ،خونت پای خودت.....بیرون
ناریه:
تو دعا کن مختار آزاد شود مهر و محبتش را به عمره می بخشم،تا وقتی مختار آزاد بود او را یک نیمه مرد می دیدم ،مردی که نیمش مال من است نیمش مال عمره، از وقتی زندانی شد فهمیدم که فقط سایه اش به قائده ده مرد می ارزد
مختار:
حکومت ری در ازای سر حسین،معامله حقیریست،عمر سعد باید حکومت سلیمان نبی را طلب می کرد
جاریه ،تو و شوهرت آرزوی شاه بانویی وپادشاهی ملک ری را به گور می برید،این وعده پسر پیامبر است

مختار:
خوب سیر کن کیان ،شباهتی با رستم خیالت دارم؟
کیان:
تو همیشه رستم خیال منی مختار
مختار:
رستم چشمش علیل نبود
کیان :
هر زخمی به تن پهلوان زینت است ،با این هیبت خواستنی تر شدی.

مختار:ببار کیان ..ببار ..بر کشته دشت نینوا باید خون گریست نه اشک..ببار
تو چرا از قافله عشق جا ماندی؟
کیان:
راه گم کردم ابو اسحاق
مختار:
راه بلدی چون تو که راه را گم کند ،نا بلدان را چه گناه ؟
کیان: راه را بسته بودند از بیراهه رفتم هر چه تاختم مقصد را نیافتم،وقتی به نینوا رسیدم خورشید بر نیزه بود.
مختار: شرط عشق جنون است ما که ماندیم ،مجنون نبودیم

قسمت یازدهم"نوشدارو"

زهیر : آمده ام که بروم
دلهم :
نه به آن شوری رفتن،نه به این شیرینی آمدن،چه شده زهیر،حسین با تو چه کرده؟
زهیر:
من با حسین خواهم رفت
دلهم:
پس تکلیف اموالت چه می شود؟ تجارتت لنگ می ماند
زهیر:
همه اش مال تو،همه دنیای من تویی ، هر چه از مال دنیا دارم به تو می بخشم طلاقت می دهم تا بعد از من زیان نبینی
دلهم: طلاقم می دهی؟!!
زهیر: محال است که حسین با یزید بیعت کند ،اخبار موثق دارم که پسر زیاد مامور کشتن حسین شده و تدارک بسیار دیده،گله گله خلق کوفی را فریفته اند برای مقابله ومقاتله با حسین ،حسین هم که لشگری ندارد و همراه شدن با حسین یعنی داخل شدن در خانه مرگ، با مرگ من انگار تو مطلقه ای،چه بهتر فی الحال متارکه کنیم ،برو به اولاد و اموال برس


دلهم(راوی):
شب دهم محرم امام با اهل کاروان اتمام حجت کرده و فرمودند من بیعتم را از شما برداشتم،هر کس بماند، بداند فردا کشته خواهد شد،عده ای از اصحاب ابراز وفاداری کردندزهیر هم مثل بلبلی خوش نغمه آواز داد ،وقتی ما بر حقیم چه باک از کشته شدن داریم که به دیدار رسول خدا می رویم به خدا قسم اگر بمیرم و زنده شوم و باز هم بمیرم و زنده شوم و همینطور باز هزاران بار بمیرم و زنده شوم ترکتان نخواهم کرد .
امام دستور داد مشعلها را خاموش کنند تا هر که می خواهد برود و از روشنایی شرم نکند .


زهیر:
های پسر ذی الجوشن ، شنیده ام که در جنگ با پسر پیامبر تو از همه لشگریانت حریص تری گر چه امیرت عمر سعد در آرزوی پادشاهی ملک ری ،له له می زند اما می دانم ،می دانم قلبا مایل به مصاف با حسین نیست ، این تویی که آتش بیا ر معرکه شده ای  از خدا بترس به امید هر وعده ای در آتش این جنگ بدمی باز ضرر می کنی ،به خدا قسم مال و مقام دنیا فانیست به خجل شدنش در روز قیامت نمی ارزد
شمر: به جز موعظه چه بلدی؟ تو در میدان جنگی نه بر منبر خانه خدا به جای زبان چرخاندن شمشیر بکش ،حوصله من و لشگرم سر رفت بس که سخنان بیهوده شنیدیم
زهیر:
بله،سخن کردن با کسانی که شمشیر در دستشان  بد مستی می کند بیهوده است
ای خلق کوفه منم ،زهیر بن قین بجلی اغلب شما مرا می شناسید یا آوازه ام را شنیده اید تاجرم از مال دنیا بی نیاز ،من محضر رسول خدا را درک و در زمان خلفای اربعه مجاهد تها کرده ام شما امت پیامبری هستید که بر گرامی پسر دخت پیامبرش تیغ کشیده اید و من گناهی بزرگتر از این نمی شناسم
شمر:
یبن قین تو با آل علی میانه ای نداشتی؟ چطور شد بیعت با امیرالمومنین یزید را شکستی و طرفدار حسین شدی؟ خیال کردی حسین پادشاه عراق می شود و تو وزیر اعظمش هان؟؟
زهیر: بر فرض من وحسین چنین خیالی داشتیم ملعون ،حال که اوضاع دگرگون است از شما کوفیان می پرسم پادشاهی عراق عزیزتر است یا جان شیرینمان؟ به خدا قسم حسین به عراق نیامد جز به دعوت شما ،نیتی ندارد جز هدایت شما ،آرزویی ندارد جز رهایی شما ،حسین زیر بار ظلم نرفته و هرگز دست بیعت به خلیفه ستمکاری چون یزید نخواهد داد


مختار:
چه فرقی است بین آل زبیر و آل امویه وقتی بناست بر یک شیوه حکومت کنند ؟ با این اوصاف شما و یزید یک جور فکر می کنید ،برای چه با او مخالف هستید؟
عبدالله زبیر: من ،من با یزید بر سر شریعت مشکل دارم مسلمان، به سیاست او که معترض نیستم ،به دیانت او معترضم ،مختار تو تشنه به خون یزیدی ،من هم هستم ،تو خون خواه حسینی ،من هم خون خواه اویم ،بیعت کن قال قضیه را بکن
مختار:
به یک شرط
عبدالله زبیر:شرط؟ چه شرطی؟!!
مختار:
عراق عرب
عبدالله زبیر:
پس درد مختار هم داغ حسین نیست ،خون خواهی حسین بهانه ای برای رسیدن به حکومت عراق

قسمت دوازدهم"تخت سلیمان"

عبدالله بن عمر: می بینی دنیا چه بی اعتبار و حقیر است مختار؟ من، عبدالله پسر عمر خلیفه جهان گشای عرب که نامش موی بر اندام دشمن راست می کرد باید دست به دامان جوانک بی پایه و بی دین و بوالهوس شوم.
مختار:
شما می توانستید قدرت مرحوم عمر را به ارث ببرید، میدان مملکت داری و حکومت اعراب می توانست جولانگه خلیفه زاده باشد که در درایت و دیانت دست کمی ندارد، شما آدم کمی نبوده و نیستید شیخ، همین امروز اراده کنید می توانیم ابن زبیر را کنار بزنیم.

ابن مطیع: درود بر دلاور جنگجوی ثقفی، کیف حال مختار؟
مختار: حکمت چیست که اغلب رجل سیاسی مکه نامشان عبدالله است؟
ابن مطیع: وقتی خانه بیت الله است، خادمین باید هم عبدالله باشند. اهلاً و سهلاً ابو اسحاق.
مختار: اهلاً و سهلاً.
ابن مطیع: پوشیدن روی در این خانه کراهت دارد، این خانه حریم امن است، از چه می ترسی؟
مختار: ترس از من عبدالشیاطینی است که خود را خادم این خانه می خوانند.
ابن مطیع: این باورها اجر مجاهدتهایت را ضایع می کند، تو سرزمین مشعر و منایی، در عرفات، در سعی صفا و مروه، در مکه حاجی باید مراقب همه جایش باشد، علی الخصوص زبانش، رمی جمره ات را به بغض و کینه تباه مکن!
مختار:
رمی جمرۀ من امروز رمی یزید است رفیق.
ابن مطیع:
مرحبا، پس چرا به خادمین خانه ای که قصدشان رمی یزید است اهانت می کنی، پسر زبیر را عبدالشیطان نامیدن، بی انصافی ست، او از صالحین ماست.


ابن زبیر:
اهلاً و سهلاً مختار.... (خنده مختار) به چه می خندی مختار؟
مختار:
مسخره  است.
ابن زبیر:
چه فرمودید!؟
مختار: عرض کردم مضحک است، مسخره  است.
ابن زبیر:
چه چیزی مسخره و مضحک است؟
مختار:
همین بساطی که به راه انداخته اید. این جا یمن است یا مکه؟ شما عبدالله زبیر هستید یا سلیمان نبی، این تخت طعنه به تخت سلیمان می زند، نکند قصد ادعای نبوت دارید؟
ابن زبیر: نه، نه، مختار، نه! نبوت لقمه گلوگیری ست، خفه ام می کند. مزاج ما با شبه نبوت سازگارتر است، پای در نعلین انبیاء کردن حماقت محض است، رسول الله، نه، خلیفه الله، ما به همین خلیفه اللهی قانئیم.
مختار:
خلیفه الله بودن این همه معجزه نمی خواهد.
ابن زبیر:
نشد مختار، نشد! ما در اوصاف تو شنیده بودیم،  که سیّاسی پس کو؟ چرا مثل یک عامی بی سواد سخن می کنی؟ اگر حکمت معجزات ما را می دانستی به سخره شان نمی گرفتی!
مختار:
تا جایی که من می دانم دین ما دین اعتدال است و سادگی، بهترین نمونه اش هم کعبه.
ابن زبیر:
تو ساده تر از علی و والیانش دیده ای؟
مختار: ندیده ام و نه هرگز خواهم دید.
ابن زبیر: من با تمام اختلاف نظرهایی که با مسلک علی داشته و دارم، اقرار می کنم که سادگی جایی در عراق عرب به همراه ابوتراب به خاک سپرده شد، فرق علی را چشم ظاهربین مردم شکافت نه شمشیر ابن ملجم مرادی، حسین را همانهایی کشتند که عقل شان به چشم شان بود. حالا تو و امثال تو دم از دیانت و عدالت و سادگی بزنید. امویان سالهاست که با جلال و جبروت شان برگرده مسلمین سوارند و یکه تازی می کنند، زرق و برق کاخ سبز دمشق، مسجد اعظمشان یک نمونه، مسجدی ساختند که آدمی از تحیر دهانش باز می ماند، خب چرا ما مکه را در برابر شام علم نکنیم؟ هان!


ابن زیاد:
تأخیر داشتی قاصد، دو سه روز تأخیر کردی چرا؟
قاصد: خلیفه متألم بودند مرا به حضور نمی پذیرفتند.
ابن زیاد: بلا دور باشد، از چه متألم بودند؟
قاصد: در غم و اندوه عزیزی از دست رفته به سوگ بودند.
ابن زیاد:
متوفی که بود؟
قاصد: ابو غیث!
ابن زیاد: ابو غیث، بوزینه اش؟
قاصد: ابوغیث بوزینه نبود، انیس و مونس خلوت امیرالمؤمنین بود. ابوغیث نزدیک ترین یار خلیفه بود.

الحسنا:
کجایی مختار؟
مختار: در طائف، کنار خوب ترین مادر دنیا، دومه الحسنا، توفیق اجباری شد که بعد از سال ها دوری، مدتی در جوار مادر زندگی کنم، فقط حضور شما در طائف رنج تبعید را در من هموار کرده. خدا سایه ات را از سر فرزند نامرامت کم نکند.
الحسنا:
تو هم مثل پدر خدا بیامرزت جانت به شمشیر و اسبت بسته است. او هر وقت به یکی از جنگ هایش می رفت، وصیت می کرد، دومه اموالم را به تو بخشیدم، اما جان و آبرویم را به پسرم مختار، اسب و شمشیرم را نگه دار تا مختار به سن بلوغ برسد، به او بگو پدرش میراثی گرانبهاتر نداشت، او به شمشیرش عاشق تر بود تا من.
مختار: من به اتکای همان میراث گرانبها آبروها کسب کرده ام، اما اینک فرزند فرزند نحس زبیر با تزویر شمشیرم را از کار انداخته، مادر من با هزار امید و آرزو راهی حجاز نشدم تادر حضار نامرئی چشم و گوش زبیریان اسیر باشم.
الحسنا:
تو ناشی و نابلد راه نیستی پسرم! تو این حصار نامرئی را خواهی شکست. پسر زبیر با تزویر زمین-گیرت کرده، بسیار خوب تو هم رندی کن.
مختار:
چگونه مادر؟ او خون حسین را بهای حکومت خود کرده، به اهل حجاز دروغ بزرگش را راست می پندارد، چطور رسوایش کنم؟
الحسنا: باید روی خوش نشان بدهی، تو کار خوبی نکردی حکومت عراق را شرط بیعت با زبیریان قرار دادی، تو نیتت از خونخواهی حسین، حکومت عراق است؟
مختار: خدا می داند که نیتم این نیست!
الحسنا: پس چرا آن را شرط بیعت خود کردی؟
مختار:
مادر من یقین دارم آل زبیر قدرت بگیرد، خون حسین را رها می کند، و قاتلین پسر پیامبر را می بخشد، حکومت عراق را شرط بیعت کردم تا بتوانم قاتلین حسین را تعقیب کنم.


مختار:
من با هر چیز گیج کنننده و سرگیجه آور مخالفم، با اجازه!
ابن زبیر: تو بردی مختار!
مختار: چه چیزی را بردم شیخ!؟
ابن زبیر:
من ذاتاً عادت دارم حریفانم را گیج کنم، یکی را با فلسفه، یکی را با شرعیات، یکی را با حیله، یکی را با گردونه، تو با هیچ کدام گیج نشدی مختار. کسی که به شمشیر خدعه نشکند، به هیچ شمشیری نمی شکند، حکومت عراق عرب به شرط پیروزی بر یزید علیه العنه، مال تو.

خادم کاخ :جناب مختار همینک مفتخر می شوید به زیارت عابد شب زنده دار،محارب با کفار،پرده دار خانه یار،خادم امت هوشیار،خصم یزید نابکار،نوه آن یار غار،پدر صحابی کبار،خلیفه نوپا و نومکان ونو افکار ،خلیفة الله حضرت عبدالله بن زبیر بن عوام که از سویش خاله اش ام المومنین متصل است به اهل بیت پیامبر خاتم حضرت مصطفی صلوات الله علیه

قسمت سیزدهم" کعبه مطلا"

عمر سعد : درود بر قدرت الله، حضرت ظل الله، عبیدالله، انشالله که بر مسند هیبت الله باشید و سیف الله، شکر الله که کسالت رفع و به حمدالله عافیت برقرار است.

ابن زیاد: چند تایی از این القاب که اتصال به الله دارد برای خلیفه الله بنویس تا به فضل الله عنایت الله شود و انشالله حکم امارت ری را برای تان سیاهه کند. ذلیل الله شود آن که جناب تان را سر می دواند.

عمر سعد : امیر در میدان سخن هم از نوادر عرب اند و امثال حقیر به گردشان هم نمی رسند. مشعوفم و مسرور که امیر را بشاش و براق و بران می بینم .امیدوارم که همیشه کیف تان کوک، وجودتان از جمیع بلایا در امان باشد.
عمر سعد : مختار در مکه با عبدالله زبیر بیعت کرده
ابن زیاد :
مطمئنی مختار با ال زبیر بیعت کرده ؟ !
عمر سعد : بله امیر مطمئنم، برای دادن همین خبر مصدع شدم ،خبر داغ داغ است وبکر ،امروز صبح خبرش به گوش من رسید
ابن زیاد: ابن زبیرکجا، مختار کجا، این دو قرابتی با هم ندارند، یکی سایه آل علی را با تیر می زند، یکی سنگ آل علی را به سینه، بعید می دانم، یحتمل خبرحقه آل زبیر است و لاف


ابن زبیر :
برادران ایمانی شما همگی به درایت، صلابت، مهارت و مهابت مختار در امور حرب واقفید و نیز به دیانتش، مرحبا مرحبا به شما که بدون بخل وحسد و با شور و رغبت به سالاری او گردن گذاشتید، سپهسالاری جیوش الله به ما وایضا به غیاث الدین، فخرالدین، سیف الدین جناب امیر مختار بن ابو عبید ثقفی مبارک باد.

جعفرابن زبیر : امروز نوبت مصعب بود فردا نوبت من وتو، این جادوگر همه ما را از چشم خلیفه می اندازد.
منذر ابن زبیر : تو بی دلیل عصبانی هستی جعفر خلیفه بی حکمت کار نمی کند .
جعفرابن زبیر :
فی الحال که کرده منصب مصعب را به مختار داده، تو چرا بی تعصب شدی منذر ؟ غرض مختار نفاق بین ما است ،شکار منصب مصعب یعنی از دل و دماغ انداختن او یعنی جدا کردن برادر جنگجو از برادر خلیفه اش .

حصین ابن نمیر : حدس می زدم با وجود سیاسی مثل مختار بعید بود خطر کنند و در خارج از بیت الحرام اقدام به جنگ نمایند، این فقره را مختار کور خوانده منجنیق های ما با گوی های آتشین آماده اند تا کعبه را بر سرشان ویران کنند .
قاصد :
اما سالار من خلاف این را شنیده ام .
حصین ابن نمیر : چه شنیده ای؟
قاصد: شنیده ام مختار سخت مخالف ماندن در مکه است اصرار زیادی دارد که لشگر را از مکه خارج کند.
حصین ابن نمیر :
پس چه کسی با سپهسالار لشگر مخالف است؟
قاصد: ظاهرا این نظر خود خلیفه زبیری است .
حصین ابن نمیر : این خلیفه شکمبه گشاد حجازی را چه به آداب جنگ ؟
قاصد :
معتقد است که در کعبه و مکه بماند، لشگریان جن و ملائکه به کمکشان می آید .
حصین ابن نمیر :
عجب خری است این خلیفه خیکی حجازی


ابن زبیر
: ابو اسحاق مکه شهری است که پر از انفاس قدسیه سید المرسلین صلوات الله علیه هست. کعبه نظرکرده حق است، اینها در دل شامیان هراس می افکند.
مختار : کعبه و مکه نه برای به قول خودت یزید شاه قداستی دارد، نه برای لشگریان جرارش. من هم اوایل گمان می کردم که شامیان جرأت تعرض به کعبه را نداشته باشند اما وقتی شنیدم بر سر مدینة النبی چه آورده اند باورم شد آن لشگریان شیاطین حتی از ویران کردن کعبه ابایی ندارند. ماندن ما در مکه یعنی قربانی کردن لشگریانمان.
ابن زبیر : برادرم، تعظیم در برابر کعبه مقدم بر نفس کشیدن است. مرحبا! مصعب، مصعب که شنیده اید ایشانند، یکی از پسران نامی و سلحشور زبیربن عوام. الحق که، الحق که شمشیر پدرم زبیر برازنده قامت رعنای اوست.
مختار : از دیدارتان خوشنودم.
مصعب :
افتخار آشنایی با کدامین دلاور را دارم؟   
ابن زبیر :
ایشان سپهسالار ما هستند، مصعب، جناب مختاربن ابوعبید ثقفی که من او را یدالله می خوانم.
مصعب: پس مختار شمایید؟ زهی سعادت.

قسمت چهاردهم"کعبه در آتش"

نجدة بن عامر: این همان تخت جنبانی است که عوام در اوصافش فسانه ها ساخته اند؟
خادم کاخ :
بله شیخ این تخت پرنده است .
نجدة بن عامر:
یا اللعجب، پس چرا فی الحال ساکن است و نمی پرد؟
خادم کاخ : می بینی شیخ به ریسمانش بستند تا نپرد، ضمنا تا کسی سوارش نشود نمی پرد .
نجدة بن عامر:
یعنی هر کس که سوارش شود می پرد؟
خادم کاخ :
هر کس که نه، هر مومنی که دلش پر از انوار قدسیه باشد و روحش را به شیطان نفروخته باشد، سوارش شود به پرواز در می آید، محک خوبی است بر ایمان مومنین، می خواهی ایمانت را بسنجی؟
نجدة بن عامر : ابداً، ابداً خدایا به تو پناه می برم، هیچ بنی و بشری جز وجود مقدس انبیا نمی توانند ادعا کنند که قلبشان خالی از انفاس شیطانی است . خدایا ما را از شر شیاطین عیان و نهان حفظ فرما.


حصین بن نمیر :
آهای پسران فتنه گر و گردن کش و بیعت شکن زبیر، من حصینم،  پسر نمیر به میدان آمده ام تا با فریب خوردگانتان اتمام حجت کنم، ای اهل حجاز پسران بزدل و ترسوی زبیر آبروی پدرشان را وثیقه ی آبروی خود کردند، پدرشان، صحابی کبار بوده باجناق پیامبر بوده، شمشیرش دشمنان دین خدا را گردن زده،  به پسرانش چه ؟ آنها چه کردند جز شرارت و فتنه گری و دغل کاری  قرار باشد داشتن نسبت با پیامبر خلیفه را معین کند که پسران علی از همه مستحق ترند، ای مکیان اغفال شده آل زبیر، اندک مهلتی می دهم که به خود بیایید توبه کنید و تیغ وا نهید و با شاخ گاو در نیفتید و جان عزیزتان را فدای عده ای یاغی تشنه قدرت نکنید، من به نادمین حجازی،  امان می دهم اما به پسران زبیر هرگز، آنان مهدورالدم اند و من آمده ام سرشان را با خود به شام ببرم  .

منذر
: یبن نمیر،  تویی که پسران زبیر را ترسو خواندی و میدان گریز،  چشم باز کن و ببین،  گوش باز کن و بشنو، پسران زبیر اگر ترسو بودند خلیفه عیاش سگ باز، میمون بازتان این همه جنگجو اجیر نمی کرد تا برای سرکوبی پسران زبیر روانه حجازشان کند.
عبدالله ابن زبیر : مرحبا منذر،  شیر مادرت حلالت باد .
حصین بن نمیر : یک الف بچه عجب زبان برنده ای  دارد،  بی پدر مثل یک پیر میدان دیده رجز می خواند .
منذر :
اینجا مکه است،  سرزمین نزول وحی،  خداوند در این خاک با انسان  سخن کرده، خداوند در این خاک خانه بنا کرده، این خاک مقدس را به خونتان آلوده نکنید، این بار یزید شاه،  شما را به جنگ خدا فرستاده، ای اجیر شدگان در خواب ، هشدار، بیدار شوید و هوشیار،  منم منذر پسر زبیر ابن عوام و این شمشیر،  شمشیر پدرم زبیر است که به فرموده رسول الله هر کس با این شمشیر کشته شود به دوزخ می رود حال در میان شما اگر کسی برای رفتن به دوزخ بی تاب است و بی قرار است بسم الله .


مختار:
مرا در غم خود شریک بدانید،  منذر غیرتمندانه جنگید و جوانمردانه، خدایش غریق رحمت کند .
عبدالله ابن زبیر: خداوند اموات شما را هم ببخشد و بیامرزد انشالله ،  نبرد جانانه ی تو تسلی خاطر من شد، هر آنچه در باب دلیری و برای بیشتر تو شنیده بودم فسانه نبود،  من خود به  عینه دیدم که مختار در هنگامه پیکار معجزه گری است قهار، الحق که لقب یداللهی برازنده ی تو است ،  حمله رعد آسا و حیرت انگیز توچند روزی شامیان را گیج و منگ خواهد کرد، حدس می زنی تا کی بر ترک مخاصمه ادامه دهند؟
مختار :
گمان می کنم متارکه موقت نبرد یک حیلت جنگی باشد،  آنچه مسلم است ابن نمیر زین پس تن به نبرد نفر به نفر نخواهد داد . یحتمل در تدارک حمله همه جانبه و غافلگیر کننده باشد، باید خیلی مراقب باشیم.

خیال مختار
پس از یزید شاه، عبیدالله دومین متهم طومار است .ابن زیاد مشهور به ابن مرجانه ، شقی ترین اشقیا،  دشمن خونی اولیا و اوصیا و هفتاد و دو تن شهدای دشت نینوا،  اهل دروغ و ریا و معترض به فرمان خدا، سر از بدنش جدا و پیکرش به دار آویخته خواهد شد.

عبدالله ابن زبیر : یا یزید ابرهه نیست یا شامیان اصحاب فیل نیستند باید،  باید برای معجزه نکردن کعبه حکمتی بیابیم، وگر نه سخت متضرزریم، اینها چه می کنند مصعب؟
مصعب : ظاهرا می خواهند آتش کعبه را خا موش کنند.
عبدالله ابن زبیر : عجب احمقهایی هستن،  کعبه باید بسوزد، این روشنترین دلیل کفر یزید است به خدا سوگند اگر آتش به خودی خود به کعبه می افتاد آن را پیراهن عثمان می کردم و به جان یزید می انداختم،  مختار مختار بیا می خواهی چه کنی ؟
مختار : مگر نمی بینی کعبه در آتش می سوزد،  باید آتش را خاموش کنیم .
عبدالله ابن زبیر :
نه مصلحت باشد خداوند قادر است آتش را گلستان کند. کعبه باید بسوزد تا همه بدانند یزید کفر مطلق است و مثقالی به خداوند و خانه اش ایمان ندارد.
مختار :
پناه بر خدا این چه جور منطقی است،  شماها دیگر چه جور مسلمانی هستید؟
برادران، هر کس به خدا و خانه اش ایمان دارد دست به کار شود . بشتابید باید کعبه را خاموش کنیم.

قسمت پانزدهم" اصحاب الفیل "

حصین بن نمیر : خدا می داند که من از خلیفه مغفور به خون پسران زبیر تشنه تر بودم، اما چه کنم، این وضع لشگریان است از هر ده نفر دو نفر شوق جنگ دارند ادامه جنگ به ضرر ما است ما جنگ را به مشتی خرافه باختیم همه ما روزی خواهیم مرد یزید هم یک ماه پیش در اثر حادثه ای از دنیا رفته نه دست غیبی در کار بوده نه معجزه ای اگر شمشیری داشتم که قادر بود خرافه پرستی را گردن بزند هرگز تن به متارکه جنگ نمی دادم .

زن حمدانی : چشمت روشن کوفی سرت را بالاتر بگیر باد به غبغبت بیانداز خون حسین برای بی غیرتان کوفی کم نبود که حالا قاتلش را بر کرسی می نشانید .
شمر : آهای ضعیفه خانه خدا جای لق لقه بازی نیست خجالت نمی کشید از این همه مرد  نامحرم که صدایتان را بلند کرده اید .
زن حمدانی : مرد، کو مرد؟ ما مردی نمی ینیم که خجالت بکشیم کوفه مرد داشت زنان به میدان نمی امدند، قاتلین پسر پیامبر می خواهند بر کوفه حکومت کند،  پس ای زنان کوفی سینه سپر کنید تا بر نعشتان بگذرند کوفه انقدر بی صاحب شده که هر خر و سگی می تواند بر منبر مسجدش برود و کسی نطق نکشد نشانشان بدهسد که زنان کوفی مردتر از مردان کوفیند.


کیان :
کاش ابواسحاق در کوفه بود .
ابن کامل : نگران چه هستی کیان ؟
کیان :
می ترسم این آتش باز بی دوام باشد حکایت مسلم بن عقیل یادت نیست؟ کوفیان مثل بته خشک اند، زود گر می گیرند، زود می سوزند و زود تمام می شوند ابو اسحاق در کوفه بود هیزم الو می کرد .
ابن زبیر :
با رزم جامه به میدان آمدی پسر نمیر، پس به میدان حرب آمدی بسم الله
ابن نمیر:
رزم جامه نکوترین جامه مردان جنگی است هر جامه ای غیر از این می پوشیدم لایق این مجلس نبود، ایشان باید مصعب بن زبیر باشند درست است ؟
ابن زبیر :
بله مصعب است، برادرم
ابن نمیر :
خیلی دلم می خواست با جنگجوی پر آوازه ی حجازی پنجه در پنجه شوم .
مصعب : هنوز دیر نشده .
ابن نمیر:
چرا دیر شده یک مرد جنگی برای خوب جنگیدن امید می خواهد و دلیل ، دلیل و امید من در خاک خفته و از تو در کنار تو است ، پس جنگ ما منصفانه نیست .
ابن زبیر : دلیل وامیدت باید خدا می بود نه یزید .
ابن نمیر : کدام خدا شیخ؟ خدایی که تو می پرستی یا خدایی که یزید می پرستید؟
ابن زبیر :
خدای من و خدای یزید چه معنا دارد، این شرک آشکار است خدا یک است مشرک
ابن نمیر:
بله شیخ من هم معتقدم خدا یک است اوست غایبی که حاضر است، حاضری که غایب است، اوست که فقط با چشم دل رویت می شود نه با چشم سر، اوست دانای کل که بر همه چیز احاطه دارد، من و  شما هر دو در شمار آدمیانیم ، هر دو دست و پا وشکم و سر داریم ، چشم وگوش و دهان داریم ، شما می خورید و می نوشید من نیز،می بینید می بینم، می شنوید می شنوم، آیا میان من وشما شباهتی است ؟آیا طبع من با طبع شما یکی است؟ پس قبول کنید که خدای من نیز می تواند به خدای تو شباهت نداشته باشد گر چه هر دو برایش صفات یکسان قائلیم .
ابن زبیر :
این فلسفه حتما از اموخته های یزید است ، با این اعتقاد خداوند به تعدادی بی نهایه وجود دارد و هر کس ، هر کس می تواند ادعا کند خدایی را که او می پرستد بر حق است، این همان بت پرستی دوران جاهلیت است با این تفاوت که این بار بتها به شکل مجسمه های سنگی،  گلی،  چوبی یا طلایی پرستش نمی شوند با این فلسفه بتها به تقلید از خدای یگانه غیر قابل رویتند،  نعوذ بالله این انکار توحید است تو آمدی درباره جنگ بحث کنی یا خدا؟


نجدة بن عامر: صلح کنیم با که! با که صلح کنیم ؟ با کسانی که آتش در خانه خدا انداختند و قداست کعبه را شکستند، چه طور می توانیم صلح کنیم ؟
ابن زبیر : بدون تعارف و بی ااطاله کلام، تف به قبر بابای آن کسی که بخواهد زین پس حرفی از شور و مشورت و ریش سفید بازی بزند، حکومت خشک وخود رای معاویه همیشه برای من شبه برانگیز بود حال می فهمم کار درست را او می کرده نور به قبرش ببارد .شور ومشاوره به ماها نمی آید این وصله ها زیبنده ی همان رومیان با شعوری است که حد خودشان را می شناسند ما که به هر کس تکیه کردیم کرمو درآمد وخراب از فردا می خواهم به خلفای خلفم اقتدا کنم، شما اعتراضی دارید؟
نجدة بن عامر: شما چرا عصبانی هستید حضرت والا این ماییم که باید شاکی باشیم نه شما که بی اعتنا به کافران حربی شامی بنا دارید ترک مخاصمه کنید .
ابن زبیر : عرض نکردم بفرما کاسه داغتر از آش یعنی همین .
نجدة بن عامر: کدام کاسه، کدام آش، کدام کشک،  کدام پشم جهاد با کفار حکم پوسیده وپنهانی نیست کافرتر از کسی که حریم امن الهی را به آتش کشانیده چه کسی است که تو بنا داری با او مذاکره و مصالحه کنی، هان... قرار ما این بود پسر زبیر،  تو حرفی بزن مختار..
ابن زبیر: قول وقرار ما به پشتوانه اعتقاد به حدای واحدی بود شیخ که فی الحال نه تو خدای مرا می فهمی و نه من خدای تو را ، خدای تو مصر است که تقاص بی حرمتی به خانه اش را تو از بندگانش بگیری اما خدای من تقاص بی حرمتی به خانه اش را خود ستاند وعامل تعرض به کعبه را کشت من به شیرینی صلح راغب ترم تا تلخی جنگ .
نجدة بن عامر : به قبله حاجات قسم تو یک ابلیسی ابلیس در تو نفس می کشد جنگ  تو با یزید جنگ شریعت نبود جنگ قدرت بود، شمشیر جیش الله تا به حال علیه دو طایفه بود علوی و اموی زین پس علیه سه طایفه است آل زبیر هم کافرند و خونشان حلال .
ابن زبیر  مردک نافهم ، مثل این جماعت مثل الاغ سواری است که به جای هی کردن حیوان سیخک به زیر دمش بزند خب حیوان به جای راه رفتن جفتک می اندازد و سوارش را چنان به زمین می کوبد که مخش به دهانش بیاید،  ملعون از شریعت فقط ذکر خشک و خالیش را بلد شده ، کمی حکمت چاشنی دیانتشان می کردند دچار عارضه بد فهمی نمی شدند .ای خدا ریشه شان را بخشکان، کاش علی (ع)در نهروان مقطوع النسلشان می کرد .

 

خیال مختار
محمد بن حنفیه :
تو را به چه جرمی می سوزانند مختار ؟
مختار : به جرم ارادت به علی .
محمد بن حنفیه : پس تکلیف خون برادرم حسین چه می شود ؟
مختار : مختار می سوزد تا تشنه شود، مختار می سوزد تا بر انگیخته شود، مختار می سوزد تا پاک شود

قسمت شانزدهم " نعل وارو "

ابن زبیر: معضل کوفه معضل همه ماست به نظر ما تنها کسی که میتواند از امور کوفه بربیاید شخص ابو اسحاق است که هم عراق عرب را خوب میشناسد هم مقبول و محبوب اکثریت قریب به اتفاق کوفیان است و هم دینی برذمه ی ما دارد .
ابن مطیع : احسنت، مرحبا بر این حسن انتخاب،  به خدا قسم که بهترین انتخاب را کردید، کوفیان اکثریت نسبت به ابو اسحاق ارادت خاص دارند .
عبدا...ابن یزید: بخن ، بخن یا مختار  الحق که شایسته امارت کوفه ای .
ابن زبیر :
بسیار خب ابواسحاق الوعده وفا هر چند که جنابتان در مکه برای ما تکیه گاهی امن بودید، ولی چه کنم چه کنم که عراق محتاج درایت و تدبیر توست، تعجیل کن ابو اسحاق کوفه در انتظار توست


مختار:
من یک جنگجویم نه سیاستمدار کوفه همانطور که خود فرمودید محتاج امیری است کاردان و سیاس تا بتواند با ظرافت و زیرکی کوفیان را همدلی کند من خود واقفم چنین هنری ندارم .
ابن زبیر:
شکسته نفسی میکنی، شکسته نفسی می کنی . مختار یادت نیست شرط بیعتت با ما حکومت عراق بود.
مختار: آن شرط صرفاً محکی بود برای سنجش عیار خودم میخواستم بدانم در نظر شما مختار چقدر می ارزد همین ، تخت عمارت من زین اسبم است و منتشاام شمشیر، من به رزم جامه خو کرده ام زبانم ، زبان قاطع و گزنده یک مرد جنگی است حکومت کردن زبانی نرم و ملون و ملایم میخواهد درسی است که در محضر خودتان آموخته ام.


عمر: در چه فکری شمر؟
شمر: در حیرتم عمر، از کار خدا و چرخش ایام حیرت زده ام، عمارت باد اورده عامر از عجایب روزگار نیست ؟ یکی مثل تو همه عمردر حسرت عمارت می سوزد و هر چه می کند به آن نمی رسد یکی هم مثل عامر شب می خوابد و صبح بیدار می شود ومی بیند امیر شده .
عمر: عمارت عامر دوامی ندارد باد آوده را باد می برد .
شمر : پس چرا می خواهی با او بیعت کنی ؟
عمر : تو چرا بیعت می کنی ؟
شمر : من از آل امیه زده شده ام عمر، از ایشان مایوسم و بیزار، بعید می دانم امویها مرد با جنم و جوهری داشته باشند که بتواند حکومت معاویه را زنده کند .
عمر : من از ترس جانم بیعت می کنم برای فرار از خشم توابین ناچارم به آل زبیر پناه ببرم .
شمر : چرا از کوفه نمی گریزی عمر ؟
عمر : بروم ،کجا بروم؟
شمر : همانجایی که ابن زیاد رفته، شام .
عمر : یادت رفته که چه کلاه گشادی بر سرمان رفت  یعنی باز خر شوم تا این ابن زیاد حرام زاده بر گرده ام سوار شود ، هیهات اگر مختار در مکه نبود به کعبه پناه می بردم .


محمد بن حنفیه: الهی  تویی تطمئن القلوب
مختار : ابن زبیر پس از سازش با ابن نمیر سراغ هاشمیان خواهد آمد ،به همراه پیشوایمان امام سجاد جلای وطن کنید از حجاز بیرون شوید
محمد بن حنفیه :
برویم ؟ کجا برویم مختار وجب به وجب خاک مکه ومدینه برای آل هاشم آیاتی است زنده از وقتی که سرور حجاز بودند
مختار :
کوفه هم برای شما پر است از خاطرات تلخ وشیرین
محمد بن حنفیه : کوفه نگو بگو دوزخ ،بگو دیار نفرین شدگان ، ما هر چه در کوفه دیدیم مصیبت و بلا بوده با چه رویی ما را به کوفه دعوت می کنی مختار ؟ کوفه هنوز از خون علی و اولادش سیر نشده
مختار : حق دارید به شنیدن نام کوفه برآشفته شوید سرورم ،کوفه در حق علی و اولادش کم جفا نکرده  آنروز که کوفیان مصمم به نوشتن دعوتنامه ای برای سرور شهیدم  حسین شدند من مخالف بودم زیرا اعتقاد داشتم کوفیان هنوز بالغ نشدند تا قدر علی و اولادش را بدانند اما چه کنم حریف امثال سلیمان صرد خزائی نشدم و شد آنچه نباید می شد اما امروز اوضاع کوفه دگرگون است ، از برکات خون حسین یکی این بودکه  کوفیان به خود بیایند واز خوابی سی ساله برخیزند .
محمد بن حنفیه :
مختار آل علی به قدر کافی غرامت جهل کوفیان را پرداخته دینی بر ذمه ندارد کوفه برای ما نامیست منفور پس آب در هاون مکوب . ما به آزار و اذیت زبیریان راضی تریم تا رفتن به کوفه ، ما راضی تریم .  هشام...هشام
هشام :
امری داشتید سرورم
محمد بن حنفیه : کمک کن بر خیزم ....(رو به مختار )این چه جور ارادتی است که ما را دوباره به میدان نهر کربلا می خوانید ؟
مختار :
به حقیر فرصت دهید تا ننگ از دامان کوفه پاک کنم .
محمد بن حنفیه : چه در سر داری مختار، می خواهی چه کنی ؟
مختار :
می خواهم علم قیام بر افرازم ، می خواهم قاتلین امام شهیدم را به مسلخ قصاص بکشانم .
محمد بن حنفیه : از من چه می خواهی ؟
مختار : اجازه. حکم می خواهم .
محمد بن حنفیه : حکم همانا وعده خداست انا من المجرمین منتقم  .
مختار :
این یعنی رضایت ، این یعنی رضایت به انتقام ، یعنی رضایت به قیا م .

قسمت هجدهم " غلاف شکسته "

عامرابن مسعود : تو یکی ساکت باش، پسر سعد، این آش دهان سوز را تو و رفقایت برای ما پخته اید.
شمر: جسارت است امیر، چرا ما؟ ما که همه جوره تسلیم بودیم و مطیع. در انظار خلق ظاهر نشدیم، ترک دوستی و رفاقت کردیم و شدیم مثل بیوه زنان خانه نشین.
عامرابن مسعود : یابن ذی الجوشن، خیال کردی با یک بچه طرفی؟ این مردم داغدار را کی داغدار کرده؟ من یا شما؟ اگر بیعت شما را قبول نمی کردم امروز تف و لعنت توابین گریبانم را نمی گرفت. توابین کاری به کار ما و آل زبیر نداشتند اگر به قاتلین حسین پناه نمی دادیم.
عمر سعد: این جماعت مشتی پیر و پاتالند و غرغرو، امیر بیهوده، از ایشان میترسند، خطر واقعی در کوفه یک افعی است که این روزها در پوست یک مارمولک وارد کوفه شده و هیچ کس سر از راز و رمز کارهایش درنمیآورد، مختار را عرض میکنم.
عامرابن مسعود : وسط دعوا نرخ تعین میکنی عمر؟!

عبدا...ابن یزید : به ریخت کوخ نشینان درآمدیم تا همرهنگ توابین شویم و از خشمشان در امان بمانیم، بدجوری رگ گردنشان متورم بود.
عمر سعد: به حجله عروس عراق خوش آمدی امیر.
عبدا...ابن یزید: منظور از عروس ، کوفه است؟
عمر سعد: آری امیر، به خدا قسم این عروس زیبنده داماد کاردانی چون شماست، شنیدم حضرتتان از زبده ترین سیاستمداران زبیری هستید.
عبدا...ابن یزید: صحیح، اگر سیاس زبده ای بودم، پای بر حجله بیوه شوی مرده ای نمی نهادم که هزاران مدعی قداره کش دارد. یابن سعد، و تو یابن ذی الجوشن، و شماهایی که دستتان آغشته به  خون پسر پیامبر است، آل زبیر اولین طایفه ای بود که در دفاع از خون حسین حرف نزد، عمل کرد. بدانید آل زبیر، بر عهد خود استوار است و عزم راسخ دارد با قاتلین حسین محاربه کند، توابین هم همین را میخواهند، پس بروید و خود را برای جنگ با ما و توابین مجهز کنید، اگر پیروز شدید این تخت و حجله زن بدکاره ارزانی خودتان.

عبیده : ای که گردنت بشکند، که بالم را شکستی، از آسمان به زمینم انداختی، مردک علیل العقل بنا نبود به هر خری که دق الباب کرد بگویی اربابت در خانه نیست، هان؟
به به، چه صولتی، چه قامتی، ابو اسحاق خودمان است؟ درست میبینم؟ کشتی ما را با این غیبت کبرایت!

 

مختار : نماز چه ربطی به شرب خمر؟
عبیده : ربط ندارد؟ ان الصلاﺓ تنهی عن الفحشاء و المنکر، قطعا منکری که بویش مشامتان را آزرده، همین روزها با اقامه نماز گورش را گم میکند.
مختار : حیف از توا که ذلیل ام الخبائثی.
عبیده : من آدمیزادم مختار، طاقتم حدی دارد. پیاله که پر شد سرریز میکند. من و تو تا حدی خودمانیم. از یک جایی افسارمان به دست دیگریست. تنها مانده بودم. در هیاهوی شهر نفاق و تزویر و دروغ، تو که رفتی عبیده هم بیکس شد و یتیم. یک دست صدایی ندارد مختار. غم و اندوه حسین آتشی به جانم انداخته، سوختم و سوختم و سوختم تا به دوای ایوب یهودیه شراب فروش رسیدم. فقط  شراب بود که تسکینم داد، حال که تو آمدی به شرابم نیازی نیست، قسم می خورم زین پس لب نزنم، به امید خدا کی خروج میکنی. هان؟
مختار : من به پرسشی بی پاسخ رسیده ام عبیده، چطور میشود عشق حسین را در دلی جای داد که آلوده به شراب است؟
عبیده : دلم خوش بود که مختار عشق مرا باور دارد.
مختار : باور  نداشتم که سؤالم  بیپاسخ نمیماند.


مرد کوفی : یا مختار تویی دشمن اشرار تویی امید احرار تویی قاتل بدکار تویی کینه بیدار تویی خفته هوشیار مختار بزن افسار بر این خلق خطاکار و بزن جار که سحر شد شب تار و رسید موسم پیکا ر و قنا ربنا عذاب النار.

اسماعیل : وقتی شنیدم به شرط و شروط با پسر زبیر بیعت کرده ای الرحمن ات را خواندم حساب کردم که مختار هفت جان هم که داشته باشد باز نمیتواند از چنگال منحوس زبیری جان سالم به در برد.
مختار : حساب غلطی نکردی اسماعیل. لطف خدا نبود در آتش کینه توزی آل زبیر می سوختم.
اسماعیل : خبر بیعتت ر ا که شنیدم نزدیک بود شاخ دربیاورم تو را چه به فرزند نحس. به فرموده مولایمان علی ، همان فرزند نحس زبیر است که به پدرش رحم نکرد در جنگ جمل شمشیر بر گردن زبیر نهاد و او را وادار به جنگ با علی کرد.
مختار: اسماعیل من با این بیعت خود را بدنام عده ای از شیعیان کردم تا نحوست این فرزند نحس را به کسانی ثابت کنم که دل به او سپرده اند فراموش نکن هنوز در کوفه عده زیادی طرفدار این فرزند نحس اند.
عبد الرحمن : نمک گیر آل زبیر نشدی که مختار؟
مختار : عبدالرحمن آل زبیر در طعامی که به محبان علی میدهد به جای نمک هلاهل میریزند شیعه ای که بر سفره زبیریان بنشیند نمک گیر نمیشود ، میمیرد.
عبد الرحمن: پس برای حکومت به کوفه آمدی؟
مختار: خیر برای قیام به کوفه آمده ام.
عبدالرحمن: یعنی امیر زبیریان نیستی مختار؟
مختار: من امید علویان هستم عبدالرحمن

سائب: چشممان به جمال شیرمرد شیعه روشن ، آوازه دلاوریهای مکه ات ورد زبان مریدانت بود مختار. شنیده ام یزیدیان و زبیریان از اعجاز بازوانت انگشت به دهان مانده اند.
مختار: صائب،معجزه من نبود که غول شامی را به زمین دوخت ،عشق علی به بازوانم قدرت داد.

 

مختار: ممنونم مادر جان رنج سفر یک طرف جدا افتادن از رگ و ریشه خانواده یک طرف آن هم با این کهولت سن جفای آل زبیر به شما لطفی شد در حق من تا زین پس در سایه مادر زندگی کنم.
دومة الحسنا: اولا که پیر خود تو هستی بچه جان ثانیا زیاد امیدوار نباش که من تا آخر عمر در کوفه بمانم.به زودی مختار قیام میکند بساط آل زبیر را برمیچینید و من به طائف برمیگردم.

 

مختار: خدا میداند که من مایل به جنگ و خونریزی نیستم ولی دلم میخواهد خداوند قاتلین برادرم و اهل بیتش را به ذلت و خواری اندازد و انتقام خونهایمان را بستاند مختار امین و امیر و وزیر من است او را مامور به عراق کردم تا مدافع ما باشد هر کس مختار را یاری دهد ما را یاری داده.

سلیمان صرد خزاعی : برادران تواب ، من غلاف شمشیرم را میشکنم تا زین پس در غلاف نرود، من موی سرم را علقه میکنم که اولین نشانه سربازی است من غسل شهادت میکنم و کفن میپوشم و سوگند میخورم که نه به طمع غنیمت میجنگم و نه به طلب دنیا میجنگم .

قسمت نوزدهم "نهضت توابین "

بن یزید : قیافه شناس نیستی ابراهیم ، قیافه شناس نیستی ابراهیم ، اگر خوب به قیافه شان نگاه می کردی می فهمیدی که توابین سالهاست مرده اند و اکنون از گور برخاسته اند تا در رستاخیز به جرم یاری نکردن حسین محاکمه شوند .
ابراهیم : تو اسیر مشتی خیالات شدی بن یزید ، از روزی بترس که توابین فاتح عین الورده شوند، آن روز، روز مرگ زبیریان در عراق است .
بن یزید : تو از چه می ترسی ابراهیم؟ ما دوست توابین هستیم نه دشمنشان .
ابراهیم : توابین فهمیده اند که تو می خواهی از ایشان یک سپر گوشتی بسازی در برابر مروانیان ما نباید در کار توابین دخالت می کردیم ، ما مامور به کوفه شدیم تا شر مختار را دفع کنیم .
بن یزید : آسیاب به نوبت است ابراهیم،  عجله نکن قدم به قدم، دعا کن مختار بر همین عقیده ای که هست بماند و هوس نکند به کمک توابین برود .
ابراهیم : چرا مختار را به بند نمی کشید تا مجبور نباشید دعا دعا کنید؟
بن یزید : مختار با زور مغلوب نمی شود ، مختار را باید با سیاست به دام اندازیم .


قاصد: یا امیر توابین در راه عین الورده اند ،تعدادشان قریب به چهار هزار نفر است سر دسته شان پیرمردی است به نام سلیمان صرد خزاعی
ابن زیاد : زیادند خیلی زیادند .
معقل : لشگریا تو سه مقابل توابینند .
ابن زیاد : کله پوکت را به کار بیانداز تا بفهمی هر تواب برابر است با ده شامی ، بعضی هاشان به تنهایی یک لشگر را حریفند نمونه اش مختار ثقفی
قاصد : مختار با توابین نیامده امیر
ابن زیاد : نیامده ، مطمئنی؟ !مختار یکی از مدعیان سرسخت خون حسین است .
قاصد : شنیدم با سلیمان صرد خزاعی بر سر کم وکیف جنگ اختلاف نظرداشته
ابن زیاد : چه اختلافی ؟
قاصد : توابین قصدشان قتال با قاتلین حسین است به حکومت دنیا التفاتی ندارند ،در حالی که مختار خیال برپایی حکومت دوباره علویان را دارد .
ابن زیاد : عجب پس مدعی اصلی ما به میدان نیامد شنیدی معقل مختار نیامد ، مختار نیامد این کذاب سقفی قرار است همچنان کابوس آینده ما باشد به شرح بیل ذی کلاغ وحصین  ابن نمیرپیغام بده هر چه زودتر خود را به عین الورده برسانند ( رو به قاصد ) تو توابین را کجا دیده ای ؟


مختار :
یبن مضارب ، بهتر بود سرنوشت همتای امویت بن حریث را نصب العین خود می کردی ، این منصب ها اعتباری ندارند .
بن مضارب : من برای شنیدن موعظه نیامدم مختار ، تو زندانی منی
مختار : اربابت خیلی عجله کرد فکر می کردم تا فرجام کار توابین صبر کند .
اگر به اختیار من بود همان روز که وارد کوفه شدی به زنجیرت می کشیدم کوفه با وجود امثال تو روی آسایش نمی بیند تا مجبور به اهانت نشدم راه بیافت .


مختار : دومة جان در غیاب من مراقب ام ثابت باشید ظاهرا خیلی خسته شده .
ثابت : باز هم زندان پدر ؟
مختار : ثابت جان زندان برای من مثل علم نجوم است برای تو ، من در زندان به خدا نزدیکتر می شوم تو هم سعی کن در غیاب من خدا را بیابی .
دومة : این زندان غرامت بیعت مکه است ، تو به این زندان محتاجی برو مختار ، خدا پشت و پناهت
مختار : در غیاب من نمیرید دومة ، مختار برای آنچه در دل دارد به نفسهای تو محتاج است .
دومة : سعی می کنم نمیرم مختار

کابوس ابن زیاد
ابن کامل : کاروان را متوقف کنید ، عازم کجایید ؟
ساربان : خدا بخواهد شام
ابن کامل : بار اشتران چیست ؟
ساربان : مقداری خشکبار ایرانی و قوت لایموت کاروانیان
ابن کامل : اشتران را بخوابانید خورجینشان را بکاویید .
ساربان : در پی چیزی هستید پهلوان ؟
ابن کامل : در پی حیوانی هستیم به شکل آدمی نام پسر مرجانه را شنیده ای ؟
ساربان : جل الخالق به قیافه اشتران نگاه کنید شاید او را بشناسید .
ابن کامل : چرا به کنایه سخن می کنی ؟ 
ساربان : پدر بیامرز قایم کردن پسر مرجانه در خورجین مثل قایم کردن اشتر در مناره است



قاصد : امیر ..یا امیر
ابن زیاد : هراسانی قاصد ؟
قاصد : از اقبال بدم حامل خبری ناگوارم
معقل : جان بکن چه شده ؟
قاصد : توابین به اردوی شرح بیل تاخته همه را هزیمت داده.

صرد خزاعی : تقبل الله مجاهد ، مرحبا جزالکم الله خیرا، ضربه شستت پیران شامی را به یاد صفین می اندازد اگر عمرو عاص را نداشتند که قران را بر نیزه کند یک روز هم دوام نمی آوردند
مسیب  : اگر عمرو عاص را از گور برخیزانند تا هر چه حیله دارد بر نیزه کند حریف ایمان توابین نخواهد شد ، همه مایملک اردو ی شرح بیل را به غنیمت آوردیم فقط خود شرح بیل از چنگمان گریخت صرد خزاعی : جای دوری نمی رود مسیب، اگر خدا بخواهد شرح بیل و حصین و آن امیر مفسدشان را شکار می کنیم

قسمت بیستم "آخرین بازی "

مختار : بیا خیلی احتیاط کن زائده ، مراقب نباشی حکم مرگ خودم را به دستت سپردم .
زائده : چرا از زندان نمی گریزی مختار ؟نکند آش پخته زبیریان به تو ساخته ؟ تا کی می خوای صبر کنی به التفات پسر عمرتا به عجز و آه صفیه توجه کند و واسطه آزادیت شود ؟
مختار : این بازی آخر است زائده ، از زندان فرار کنم زبیریان از خروجم خبردار می شوند عالم وآدم می فهمند چه در سر دارم دشمنان علی با قتل عام توابین در عین الورده بر این باورند که خطر شیعه دفع شده ، بر این باور بمانند به نفع همه ما است .

رفاعة ابن شداد : کبوتران شکسته بال عین الورده تنها اشتیاق به دیدار دوباره می تواند قلبهای چاک چاکمان را التیام بخشد سلیمان ، مسیب ،بن وال و بن سعد نمردند آنها در هیئت خورشید تا قیام قیامت هر روز سپیده دمان طلوع می کنند نغمه می شوند و در گلوی چکاوکان می خوانند اگر ما هم در دیانت واخلاص هم ردیف آنها بودیم بال عروجمان نمی شکست هنوز راههایی هست که نرفته ایم ، شنیده هایی است که نشنیده ایم ، حرفهایی مانده که نزده ایم و دیدنیهایی که ندیده ایم، توابین از این پس تکلیفی مضاعف دارند ما باید تقاص خون های کربلا و عین الورده را با هم بستانیم .اکنون به دیار خویش باز می گردیم زمان باید تا این نقل شاخ و برگ سوخته دوباره احیا شود ادامه نهضت توابین منوط به تجدید قواست رابط ما با شما در بصره مثنی بن مخربه و در مدائن بن حذیفه، اخبار ما توسط ایشان به شما خواهد رسید بروید ، بروید نفسی چاق کنید و جانی دوباره بگیرید تا بعد


عبدالله ابن یزید :
و علیکم السلام
مختار : چشمانم به ظلمات خو کرده تیره و تار می بینم وگرنه در دیدار اهل معرفت در سلام پیشی می گرفتم تا ثوابی دو چندان ببرم .
عبدالله ابن یزید : مختار با کسی که بنا دارد حیثیت و اعتبارش را گرو گذاشته شده تا تو از بند آزاد شوی و به آغوش زندگی باز گردی رو راست باش. می دانم آزاد کردن تو اسباب زحمت من خواهد شد اما چه کنم کسی آزادی تو را از من خواسته که خاطرش برای من عزیز است امیدوارم اقدامم را ارج نهاده مادامیکه در کوفه ای بر علیه آل زبیر در کوفه اقدامی نکنی و آبروی ما را نبری .


عمر سعد : امیر راست است که مختار را از بند آزاد کرده اید ؟
عبدالله ابن یزید : بله مختار آزاد شده .
عمر سعد : چرا ؟
عبدا...ابن یزید : چرا ؟ من باید به تو جواب پس بدهم پسر سعد ! کی به شما اجازه داده روز روشن به دارالحکومه مسلمین داخل شوید، هان مگر قرارمان نبوده که در خانه های خرابتان بنشینید و هر نوع رابطه دوستی بین خودتان و ما را انکار کنید ؟
عمر سعد : امیر حکم آزادی مختار یعنی حکم مرگ خودت و ما ، این بود سیاستی که مو لای درزش نمی رفت ؟
عبدالله ابن یزید : می دانم، می دانم مختار نباید آزاد می شد کسی آزادی مختار را از من خواست که خاطرش برای همه ما عزیز است و حرمتش واجب . 
عمر سعد : امیر شما فرماندار پسر زبیر هستید یا فرماندار پسرعمر ، آزادی مختار یعنی فتنه یعنی آشوب یعنی جنگ جنگ جنگ شما چرا به توصیه خلیفه زاده گوش کردید .
عبدالله ابن یزید : چون گوشهایم مال خودم نبود، پر بود از ابهت و عظمت خلیفه ای که عرب را بر عجم و ترک و تاتارو روم و زنگی و هندو مسلط کرد . درست است که خلیفه زاده سیاست را رها کرده اما سیاست او را رها نکرده ، یزید که یزید بود و هیچ خدایی را بنده نبود در برابر عبدالله ابن عمر تسلیم بود .
شمر : امیر قبول کنید که  آزادی مختار برای هر حکومتی در عراق خطر است چه اموی باشد چه زبیری ، مختار خیال بر پایی یک حکومت علوی را دارد مجالش بدهید رویایش را عملی می کند .
عبدالله ابن یزید : مختار تا دیروز خطر بود شمر زین پس دست بی صدایی است، با معدوم شدن رفقای توابش او هم فلج شده از طرفی ما قران را وجه المصالحه قرار دادیم قسم خورده شرارت نکند .
عمر سعد : پس مختار را نشناخته اید ، او برای رسیدن به تاج و تخت خیالی اش قران را که هیچ صاحب قران را هم انکار می کند اگر توابین زعیمی مثل مختار داشتند عین الورده را گورستان مروانیان می کردند مختار خدای سیاست و نیرنگ وجنگ است من بارها و بارها مغلوب او شده ام شک نکنید که شما هم مرتکب خطای بزرگی شده اید فردا که این افعی دهان باز کرد شما و تختتان را بلعید انوقت می فهمید که مثقالی سیاست بلد نیستید .
عبدالله ابن یزید : کافی است عمر سعد ، روزی که در پی صید  مروارید ری بودی و در دریای خون شنا می کردی باید به فکر نهنگش می بودی امروز چنگ انداختی به قبای من و هی فریاد می زنی که ژنده است ، این قبای ژنده ارزانی خودمان ما بلدیم با همین سیاست الکنی که بلدیم خود را نجات دهیم تو برو به استخوانهایی دخیل ببند که در صحرای کربلا دفن کردی اهل بیت پیامبر رحم ومروتشان بسیار زیاد است  شاید یکی از آنان نجاتت دهد . مشرف . . .، در ضمن ما در خفا توافق کردیم قروق را نشکنید و از خانه هایتان بیرون نیایید من تعهدی ندارم جان امثال شما را ضمانت کنم .


عبدالله ابن زبیر : مردک شده است گاو نه من شیر، سطل پر از شیر ظفر را با یک رکعت چپه کرد . بن مطیع تا مهر حکمت خشک نشده خودت را به کوفه برسان و ختم قائله کن .
بن مطیع : خدا کند دیر نشده باشد .
عبدالله ابن زبیر : هنوز راه نیافتاده خودت را باختی .
بن مطیع : کوفه میدان مخوفی است ، حق بدهید که نگران باشم در کوفه سیاست و شمشیر باید توامان باشد وگرنه حریفش نمی شویم فدوی از همان ابتدای امر با رفتن بن یزید به کوفه مخالف بودم خلیلی اهل سیاست بازیست .
عبدالله ابن زبیر : این سیاست نیست لنگ دراز شده ی پسر عمر است مدعی است در سیاست و حکومت دخالتی ندارد اما با برخی از والیان ما مکاتبه می کن . نامه نوشته، الله اکبر،  حکم داده و یک والی ابله مثل بن یزید شده بله قربان گوی او ، حکمش را می گذارد روی چشمش تف بر این همه بلاهت تف بر این همه سفاهت ، باید این لنگ کوتاه شود بن مطیع تو با مختار رفاقت دیرینه داری. خب، سعی کن خودت جلبش کنی و به لطایف الحیل مثل سلیمان ودار و دسته اش روانه ملکوتش کنی .


بن مطیع :
یا ایها المسلمین سوگند به خدایی که شریک ندارد سعادت شما در اتفاق است نه در نفاق ما همه خدای واحد داریم پیامبری واحد داریم ، قرانی واحد داریم ، قبله ای واحد داریم و ایضا دشمنی واحد بعیداست امروز در کوفه فرقه ای پیدا شود که به فسق یزید و مروانیان معتقد نباشد ، اگر هم معدودی باشند گمند ، منزویند شما عاملین یزید را از کوفه بیرون راندید اما خطر دفع نشده به نام مروانیان ظهور کرده به سمت شما می ایند ، همان طور که می دانید مروانیان به محض تسلط بر شامات بن درجه را روانه حجاز کردند و بن زیاد را روانه عراق ،  عبدالملک مروان به بن زیاد وعده کرده که اگر بر کوفه مسلط شدی ، سه شبانه روز ناموس کوفیان بر تو و لشگریانت  حلال  است ، دخیلک یا الله ، دخیلک یا الله
برادران دشمن انبوه است ومجهز اگر دسته دسته شوید و هر دسته با رای ونظر خود به مقابله با مروانیان بروید ظفر نیابید چونان توابین که مغلوب شدند و خونشان در عین الورده ریخت و خدایشان بیامرزد ،الا ایهاالحال امیر مومنان مرا به سوی شما فرستاد تا لشگرتان را فراهم سازم و از سر حدات شما حراست کنم، خراجتان را بستانم و سهمتان را بپردازم و مازاد خراجتان را به رضایت خودتان وبه سنت خلفای راشد برای امیر مومنان بفرستم ، با هر کس که یاریم کند دوست و برادرم ، با اهل فتنه دشمن ، عصیانگر و نافرمان را بشکنم و منحرفین و گمراهان را در بند کنم .

 منبع:سايت مختارنامه